ساده نویس

تراوش های یک ذهن ساده

ساده نویس

تراوش های یک ذهن ساده

ساده نویس

گویند هر وبلاگ یک سنگر
سنگری ساخته ایم
ببینیم کجای جبهه راهمان دهند
کجایش هم مهم نیست
مهم سرجای خود بودن است
و محض "او" بودن...

فرمودی"وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ..."
و گفتی "وَ لکِنَّ اللهَ رَمی".
حال، خود دانی و کلمات!

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
پیام های کوتاه
  • ۲۴ اسفند ۹۳ , ۲۱:۴۲
    صفر!
طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۲/۱۰/۰۱
    ...
آخرین نظرات
  • ۱۶ اسفند ۹۴، ۰۰:۳۳ - مجتبی و‏او
    احسنت

آقاجان...

دوشنبه, ۱۰ اسفند ۱۳۹۴، ۱۰:۵۲ ب.ظ | ساده نویس | ۰ نظر

جوان، آرام، بین رفتن و نرفتن

وارد خانه شد

نزدیک‌تر که رفت

مادرجان به استقبال آمد

اشاره کرد به همان اتاقی که از اول چشم جوان را گرفته بود.

داخل که شد، چهره‌ی آشنای پیرمرد را دید

سیمای پیرمرد، در چشم‌های جوان می‌درخشید

اما جوان انگار، بی‌تفاوت تر از این‌ها بود

و شاید زمینی تر!

سلام داد و نشست

صحبت‌های جوان گل انداخته بود که

 پیرمرد به تنها اهل خانه گفت: " پذیرایی بیاورید جانم"

مادرجان بشقابی پشت در گذاشت

پیر گفت: "چی آوردید جانم؟"

گفت: "شرمندگی..."

جوان، شرمسار، سر به زیر انداخت

دانست اینجا، جای دیگری است

شبیه خانه‌ی یار...

  • ۹۴/۱۲/۱۰
  • ساده نویس

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی